زن،مادر باشد يا نباشد، زن است.

با همه مكاتب و انديشه هايي كه زن را با ارزش و لازم! مي دانند چون مادر است و بشريت مادر مي خواهد، به شدت مخالفم. زن، زن است. همانطور كه مرد، مرد است. مادري غريزه و ذات زن است چه مادر باشد يا نباشد، و بشود يا نشود. مادر نبودن و مادر نشدن چيزي از ارزش زن كم نمي كند. چون زن ارزشش و دليل بودنش را از مادر بودن نمي گيرد. اما مادر بودن هم آن طور كه سعي مي كنند به ما ياد بدهندُ لطمه به موقعيت زن نمي زند. من مي گويم احساس مادرانه بايد زنده بماند. زن بدون احساس مادرانه، زن نيست، جنس ديگري از انسان است كه ظاهرش زن است و رفتارش زنييت را نفي مي كند.

مادري

 

 

از كودكي ام بيشتر از هر چيزي تمايل به مادربودن و حس مادرانه يادم مي آيد. عروسكم دخترم بود. بهش غذا مي دادم. لباس هايش را عوض مي كردم. مي خواباندمش و وقتي خواب بود آرام تر حرف مي زدم. عروسكم را روي پايم مي گذاشتم، دعوايش مي كردم كه چرا نمي خوابد و قربون صدقه اش مي رفتم تا بخوابد. خاله بازي مي كردم " من مامان باشم تو هم دخترم". بزرگتر كه شدم نوزادي را ديدم كه موقع شير خوردن مادرش را نوازش مي كرد و فكر كردم چقدر بايد لذتبخش باشد. بدون اين كه بگويي يا بخواهي همان كاري را مي كند ذرات وجودت مي خواهند. اين عشق خالص است. بدون ذره اي شهوت. و حالا مي دانم كه نوزاد قبل از اين كه چيز ديگري را بشنود، ببيند و بشناسد ضربان قلب من را، صدايم را و نفس هايم را مي شناسد و فقط آن ها را مي خواهد. فقط با من آرام مي گيرد و شير كه مي خورد، سينه هايم را، صورتم را و لب هايم را نوازش مي كند.

مادر بودن و مادري كردن زيباست. اما هر چه بيشتر بخواهي اش، بيشتر از آن منعت مي كنند. عروسك را از روي پايت بر مي دارند و جايش لوگو مي دهند تا فقط باهوش باشي. برايت تفنگ و ماشين مي خرند و جانوران پلاستيكي تا لوس نشوي و ترسو نباشي. استعداد نقاشي و شعر و موسيقي ات را تقويت مي كنند، معلم مي گيرند و كلاس مي فرستندت. ولي مادري يادت نمي دهند.بزرگتر كه مي شوي علامت روشنفكر بودنت بايد بيزاري ازنوزادها باشد. دوست داشتن بچه ها كه از غريزه مادري ات مي آيد سبك و دور از تفكرات روشن زن آزاد است. بايد غريزه ات را سركوب كني، يا حداقل پنهانش كني و به خودت دروغ بگويي و آن قدر اين دروغ را تكرار كني تا خودت باورت شود مادر شدن را نمي خواهي. "مادر شدن" نه ، اسمش را گذاشته اند "بچه داري". وقتي مي خواهند زن را تحقير كنند و بگويند نبايد يا نمي تواند كاري را انجام دهد، مي فرستندش پي "بچه داري". ازدواج كه مي كني زنان مسن تر تشويقت مي كنند عاقل باشي و عاقل هم كه خودش را اسير بچه نمي كند. نصيحتت مي كنند كه از كهنه شوري بترسي و ... . زيباترين غريزه ات را با چه الفاظي پايمال مي كنند.

مادري آفرينش است. كهكشان ها، آسمان و زمين نبود. دريا و خشكي، آب و باد و باران نبود. آدم نبود. هستي نبود و همه را خدا آفريد.

هنرمند هم مي آفريند. نقاش روي بوم سفيدي كوه و دريا و درخت و احساس مي آفريند. موسيقيدان با صداهاي ساده آهنگ هايي مي سازد كه احساسات وصف ناپذير آدم را گفتني مي كند. شاعر قلم و كاغذ مي خواهد و مجسمه ساز تنديس ها را از سنگ يا چوب مي تراشد. آفرينش هنرمند با آفريده هاي خدا فرق هايي دارد. خدا براي آفرينش ماده و ابزار نمي خواهد.

من زنم و زايش هنر خلقتم است. زايش آفرينشي خدايي است. من هم بدون ابزار مي آفرينم. كافي است نيازهاي اوليه ام هوا و آب و غذا و نيازهاي جسماني ام برآورده شود. من موجودي مثل خودم مي آفرينم. گوشه هايي از چهره پدر، پدر بزرگ يا ديگري را به او مي بخشم تا پدرش هم احساس آفريدن پيدا كند. گرچه خودش مي داند آن چه من تجربه مي كنم و با قلبم مي چشم، با حال و هواي او فرق زيادي دارد. شايد هم علت ستيزه اش با مادري من، حسادتش به رابطه ام با زاده و تلاشش براي كوچك شمردن مادري از همين ناتواني در آفريدن است. 

اين ها كه مي گويم بازي با كلمات نيست. حقيقت است.اما به خاطر تكرار و فراواني، زيبايي و شگفتي اش فراموش شده و ميان روزمرگي مان گم شده.

 من زنم. فمينيست نيستم. مكتب فكري ام اسم ندارد. فكر خودم است.زياد هم نمي خواهم. مي خواهم بگذارند زن باشم. جوري نربيتم نكنند كه مادر بودن را فراموش كنم. هر چه مي خواهند از موسيقي و شعر ونقاشي، رياضي و ادبيات و فيزيك را يادم بدهند. خيلي جدي و خوب هم يادم بدهند. اما مادري را هم يادم بدهند،

 

دارم درست زندگي ميكنم؟

زندگي چيه؟ صبح بيدارشدن و سركار رفتن. ناهار خوردن و برگشتن از سركار ، استراحت و شام پختن و جمع و جور كردن ظرف ها و بعد خوابيدن و دوباره فردا صبح ... .

زندگينامه بعضي از آدم ها و شرح فعاليت ها و كارهاشون باعث مي شود احساس پوچي كنم. نمي گم كارهايي كه گفتم بيهوده هستند. زندگي استراحت، عشق، كار و  خيلي چيزاي ديگه هم مي خواد. اما كارهاي زيادديگه اي هم مي شود انجام داد كه من ازشان غافلم. وقتي مي شنوم كه عده اي از جوون ها دور هم جمع شده اند و توي مناطق پايين شهر و محل تجمع معتادهاي تزريقي سرنگ توزيع مي كنند تا مبادا ايدز هم به اعتياد اونها اضافه بشود، وقتي مي شنوم كه تعدادي از مادرها صبح ها ديگ سوپ بار مي گذارند و هر ظهر توي يكي از مدارس فقيرنشين شهر تقسيم مي كنند، وقتي مي بينم خانم ها غذا مي پزند و نمايشگاه فروش غذاي خانگي به نفع كودكان بيمار، فقير يا بي سرپرست برگزار مي كنند، دخترها توي خانه كاردستي درست مي كنند و نشان صلح به آن ها مي چسبانند و به ديدن بچه هاي پرورشگاه مي روند، دانشجوها به مدارس مناطق فقيرنشين مي روند و به بچه هاي باهوش و بي بضاعت درس مي دهند، آدم هايي متهمين كم سن و سال يا اصلا بزرگ ترهاي محكوم به اعدام رو پيدا مي كنند، سراغ شاكي مي روند سعي مي كنند اونها رو از قصاص منصرف كنند.

 چقدر مي شود كار كرد. چه قدر مي شود از زندگي با ديگران و بودن در كنار آن ها لذت برد. آدم ها را خوشحال كرد، غم ها رو به شادي تبديل كرد و جلوي ريختن اشك ها را گرفت.

من چقدر از لذت و زيبايي زندگي را گم كرده ام؟

مي شود براي بچه هاي بزهكار كانون اصلاح و تربيت كلاس درس گذاشت يا براشون كتاب خوند.

بهزيستي جاهايي دارد براي نگه داشتن دختراي فراري. مي شود به اين دخترا موسيقي، نقاشي و خوشنويسي ياد داد.

خيلي از اين كارها هيچ هزينه اي ندارد. فقط كمي عشق مي خواد و بعد هم همت. اگر همت نباشد مثل من عاشق بي عمل مي شوي. عاشق بي قرار ولي ساكن. شايد بروم سراغ تشكيل يك سازمان NGO وشايد هم براي شروع از عضويت توي يكي از اين سازمان هاي موجود شروع كنم. روزاي قشنگ بهار و طولاني تابستان عشق توي هوا مي چرخد و به آدم انرژي مي دهد. بايد از اين انرژي استفاده كنم وگرنه مي پرد بدون اين كه من حسش كرده باشم.

كارهاي زنانه

با بررسي كارهاي زنانه شروع مي كنم. كارهايي كه گاهي ساده و بي اهميت جلوه داده مي شوند تا به من بقبولانند كه براي مهم بودن بايد از اين كارهاي بيشتر زنانه فاصله بگيرم تا مهم يا حتي قابل قبول باشم.

 

 

آشپزي

من زنم. كوچكتر كه بودم آرزو داشتم خانه اي براي خودم داشته باشم با قالي هاي نرم و پرنقش كه گل هاي ريز فراوان داشته باشد.اتاق خواب داشته باشد تا عروسك هايم را دور و بر اتاق بچينم و هميشه ببينمشان، هم قبل از خواب و هم بعد از آن. كتابخانه اي داشته باشم و پنجره اي رو به حياط كه جلويش گلدان بگذارم و پرده هايش را مثل پنجره هاي نقاشي از دو طرف جمع كنم. به جاي گل در گلدانش بوته هاي خيار و گوجه فرنگي يا شاهي و تره و نعنا بكارم. خانه اي باشد با دو پنجره بزرگ، روشن و آفتابگير كه آينه هاي زيادي به در و ديوارش بزنم و مدام خودم را ببينم.

همه اين خانه را براي آشپزخانه اش مي خواستم. آشپزخانه اي كه مال من باشد و بتوانم مثل مامان تويش معجزه كنم. دانه هاي سخت برنج و عدس و لوبيا را با تكه هاي زشت و بد بوي گوشت و مرغ و از همه بدتر ماهي، كنار برش هاي بي مزه سيب زميني و كدو و بادمجان بگذارم و كمي بعد با معجزه آشپزي ديس خوشبوي برنج كه ازش بخار بلند مي شود، فسنجان و قرمه سبزي و آبگوشت و غذاهاي لذيذ ديگر داشته باشم.

اين كه آشپزي يك جور معجزه است فقط فكر و خيال بچگي ها نيست. هنوز هم همين طور فكر مي كنم. اگر تبديل شدن تكه هاي گس و گلوگير به به مرباي خوشرنگ و خوش عطر و بو معجزه نيست، پس چيه؟ چيدن خيار سبز و بي نمك توي شيشه و بعد برداشتن همون خيارها با رنگ و طعم و بوي ديگري كه هيچ ربطي به قبلي ندارد، تركيب آرد و تخم مرغ و وانيل و شير و شكر چه ربطي به كيك گرم توي فر دارد؟ از همه ساده تر آب جوش با دانه هاي خشك تيره رنگ است و چايي دلچسب حاصل از آن. همه اين ها معجزات كوچك زندگي مون هستند كه تكرار و عادت باعث شده زيبايي و شگفت آور بودنشون را فراموش كنيم. من زنم. و زن مسيح معجزات آشپزخانه خودش است. عاشق آشپزي هستم. خرد كردن، مخلوط كردن، رنده كردن، آسياب كردن، له كردن و آب پز كردن، پختن، سرخ كردن، بخارپز كردن ، تنوري كردن و سرو سرد و گرم غذا و خلاصه همه نكته هاي ريز آشپزي با سختي ها و خستگي هايش را  دوست دارم. آشپزي جزء مهم و با ارزش زندگي است. هرچقدر هم در نظر ديگران اين كار بي ارزش به نظر برسد. اگر زني يك هفته آشپزي نكند به آخر هفته نرسيده يكي از بچه ها مريض مي شود، شايد به خاطر خوردن هله هوله اسهال بشود و يكي ديگر از بچه ها هم به خاطر خوردن مكرر ساندويچ با نوشابه اونوري بشود! همه بي حس و حال مي شوند و از همه بدتر ديگر به بهانه خوردن نهار و شام و صبحانه دو رهم جمع نمي شوند. دختر كه هميشه موقع سر صبحانه و وقتي زن براي زنگ تفريح لقمه نون پنير مي گرفته از نگراني ها و ترس هايش مي گفته مضطرب تر از قبل مي شود، پسر كه به بهانه كش رفتن تكه بزرگ تر گوشت با پدرش شوخي و بازي مي كرده، ساكت و آرام مي شود و خلاصه چيزي از گرمي روابط و رفته رفته عشق و محبت بين اعضاي خانواده باقي نمي ماند. با هم غذا خوردن علاوه بر سير شدن محاسن ديگري هم دارد كه در واقع  آن ها هم جزو معجزات آشپزي هستند.

وقتي غذاها قشنگ توي ظرف غذا چيده مي شوند ما را به سمت روابط زيباتري مي برند. وقتي ميز يا سفره غذا چيدمان زيبايي دارد، وقتي با تشخص و لذت دور هم غذا مي خوريم، غذايي را كه نه براي رفع تكليف بلكه با عشق پخته ايم، عشق و زيبايي، لذت و تشخص را به خانه هايمان مي آوريم.

به خاطر همه اين ها و به خاطر اين كه زن هستم آشپزي مي كنم و اين كار را با عشق و با تمام نيرويم انجام مي دهم.

مي خواهم زن باشم

من زنم. 28 سالم است. ايراني هستم. يك رگه ترك دارم ( مامانم ترك است.)كار ميكنم و همسر دارم." مي خواهم زن باشم" صفحه افكار من است. اغلب در ديدار با همكاران، دوستان، خواهرانم يا حتي در يك مكالمه كوتاه در تاكسي، اتوبوس، صف دستگاه خودپرداز، صف صندوق در ميدان ميوه و تره بار و ... حرف هايي مي زنيم و مي گذريم. گاهي آن چه گفته ايم و شنيده ايم را فراموش مي كنيم. ولي بعضي  موضوعات كه جالب يا به هر دليلي قابل توجه هستند هم چنان در ذهن مان مي مانند و هر چه بيشتر به آن ها فكر مي كنيم به نتايج جالب تر و حتي به راه حل هايي مي رسيم. مي دانم كه پرداختن به همه اين موضوعات در يك وبلاگ كار آشفته و درهم و برهمي خواهد شد و مخاطب را سرگردان مي كند. به همين خاطر من درباره موضوعاتي مي نويسم كه به زن بودن مربوط است. چون مي خواهم زن باشم. تربيت ديني، خانوادگي و عرفي ما خواسته يا ناخواسته، و آشكار و پنهان با زن بودن مي جنگد. ما را از زنانگيمان بيزار مي كند يا وادارمان مي كند زن بودنمان را پنهان كنيم و گاهي به خاطرش خجالت بكشيم. اين فضاي ضد زن تشويق مان ميكند به رفتار مردانه نزديك شويم و هر چه مردتر مي شويم بيشتر تحسين مان مي كند. همان گونه كه كسي را كه بر نقصي غلبه كرده باشد تحسين مي كنند!

در چنين فضايي من اول بايد زن بودنم را بشناسم، از ويژگي هايش لذت ببرم، تقويتش كنم و آن گاه با آرامش و لذت زن باشم. بدون سرافكندگي، احساس گناه و ناامني و بدون هر فكر و رفتار ناشي از اين احساسات منفي.

من مي خواهم زن باشم. اثر زن بودنم را  بر خودم، مردها، زندگي و هستي بشناسم، از آن لذت ببرم و با آن دنيايي زيبا و آرام براي خودم،خانواده ام، اطرافيانم و تمام آن بخش كوچكي از دنيا كه با آن در ارتباط هستم بسازم. مي دانم كه مي توانم. بسيار ديده ام كه وقتي زني قصد حفظ زندگي را دارد، ميتواند اين كار را انجام دهد. ديده ام وقتي زني مي خواهد زندگي اش را تغيير دهد هر قدر مردش مقاومت كند او مي تواند اين تغيير را ايجاد مي كند.  افكارم را در اين صفحه به معرض اصلاح و انتقاد مي گذارم، چون يقين دارم انسان پر از خطاست و نياز به كمك و راهنمايي دارد.

اين اولين مطلبم است و به نظر قلم خوب و شيوايي ندارم. شايد وجود اين وبلاگ و ضرورت نوشتن در آن،  نوشتن را هم به من ياد بدهد.