با بررسي كارهاي زنانه شروع مي كنم. كارهايي كه گاهي ساده و بي اهميت جلوه داده مي شوند تا به من بقبولانند كه براي مهم بودن بايد از اين كارهاي بيشتر زنانه فاصله بگيرم تا مهم يا حتي قابل قبول باشم.
آشپزي
من زنم. كوچكتر كه بودم آرزو داشتم خانه اي براي خودم داشته باشم با قالي هاي نرم و پرنقش كه گل هاي ريز فراوان داشته باشد.اتاق خواب داشته باشد تا عروسك هايم را دور و بر اتاق بچينم و هميشه ببينمشان، هم قبل از خواب و هم بعد از آن. كتابخانه اي داشته باشم و پنجره اي رو به حياط كه جلويش گلدان بگذارم و پرده هايش را مثل پنجره هاي نقاشي از دو طرف جمع كنم. به جاي گل در گلدانش بوته هاي خيار و گوجه فرنگي يا شاهي و تره و نعنا بكارم. خانه اي باشد با دو پنجره بزرگ، روشن و آفتابگير كه آينه هاي زيادي به در و ديوارش بزنم و مدام خودم را ببينم.
همه اين خانه را براي آشپزخانه اش مي خواستم. آشپزخانه اي كه مال من باشد و بتوانم مثل مامان تويش معجزه كنم. دانه هاي سخت برنج و عدس و لوبيا را با تكه هاي زشت و بد بوي گوشت و مرغ و از همه بدتر ماهي، كنار برش هاي بي مزه سيب زميني و كدو و بادمجان بگذارم و كمي بعد با معجزه آشپزي ديس خوشبوي برنج كه ازش بخار بلند مي شود، فسنجان و قرمه سبزي و آبگوشت و غذاهاي لذيذ ديگر داشته باشم.
اين كه آشپزي يك جور معجزه است فقط فكر و خيال بچگي ها نيست. هنوز هم همين طور فكر مي كنم. اگر تبديل شدن تكه هاي گس و گلوگير به به مرباي خوشرنگ و خوش عطر و بو معجزه نيست، پس چيه؟ چيدن خيار سبز و بي نمك توي شيشه و بعد برداشتن همون خيارها با رنگ و طعم و بوي ديگري كه هيچ ربطي به قبلي ندارد، تركيب آرد و تخم مرغ و وانيل و شير و شكر چه ربطي به كيك گرم توي فر دارد؟ از همه ساده تر آب جوش با دانه هاي خشك تيره رنگ است و چايي دلچسب حاصل از آن. همه اين ها معجزات كوچك زندگي مون هستند كه تكرار و عادت باعث شده زيبايي و شگفت آور بودنشون را فراموش كنيم. من زنم. و زن مسيح معجزات آشپزخانه خودش است. عاشق آشپزي هستم. خرد كردن، مخلوط كردن، رنده كردن، آسياب كردن، له كردن و آب پز كردن، پختن، سرخ كردن، بخارپز كردن ، تنوري كردن و سرو سرد و گرم غذا و خلاصه همه نكته هاي ريز آشپزي با سختي ها و خستگي هايش را دوست دارم. آشپزي جزء مهم و با ارزش زندگي است. هرچقدر هم در نظر ديگران اين كار بي ارزش به نظر برسد. اگر زني يك هفته آشپزي نكند به آخر هفته نرسيده يكي از بچه ها مريض مي شود، شايد به خاطر خوردن هله هوله اسهال بشود و يكي ديگر از بچه ها هم به خاطر خوردن مكرر ساندويچ با نوشابه اونوري بشود! همه بي حس و حال مي شوند و از همه بدتر ديگر به بهانه خوردن نهار و شام و صبحانه دو رهم جمع نمي شوند. دختر كه هميشه موقع سر صبحانه و وقتي زن براي زنگ تفريح لقمه نون پنير مي گرفته از نگراني ها و ترس هايش مي گفته مضطرب تر از قبل مي شود، پسر كه به بهانه كش رفتن تكه بزرگ تر گوشت با پدرش شوخي و بازي مي كرده، ساكت و آرام مي شود و خلاصه چيزي از گرمي روابط و رفته رفته عشق و محبت بين اعضاي خانواده باقي نمي ماند. با هم غذا خوردن علاوه بر سير شدن محاسن ديگري هم دارد كه در واقع آن ها هم جزو معجزات آشپزي هستند.
وقتي غذاها قشنگ توي ظرف غذا چيده مي شوند ما را به سمت روابط زيباتري مي برند. وقتي ميز يا سفره غذا چيدمان زيبايي دارد، وقتي با تشخص و لذت دور هم غذا مي خوريم، غذايي را كه نه براي رفع تكليف بلكه با عشق پخته ايم، عشق و زيبايي، لذت و تشخص را به خانه هايمان مي آوريم.
به خاطر همه اين ها و به خاطر اين كه زن هستم آشپزي مي كنم و اين كار را با عشق و با تمام نيرويم انجام مي دهم.