حسرت

 

امسال بيشتر از هر سال رفتم نمايشگاه. 3 بار . در واقع هر كدوم از دور و بري هام مي خواستند برن من هم مي رفتم. كلي هم كتاب خريدم. هرسال وقتي مي رم نمايشگاه حال خاصي پيدا مي كنم. ياد گذشته ها مي افتم. ياد روزايي كه دانشجو بودم. بي اختيار چشم هام دنبال آشنا مي گردد. گاهي حتي احساس مي كنم صداي يه آشنا رو شنيده ام. يك اتفاق هم هر سال تكرار مي شود. براي يك لحظه فكر مي كنم ديدمت. فكر مي كنم اين تو بودي فقط يك كم لاغر شده بودي . يا مي گم خدايا ... چقدر موهاشو كوتاه كرده . هميشه هم توهم است و تو نيستي. انگار روحت تو نمايشگاه سراغم مي ياد. چرا؟ ما كه اون جا خاطره اي نداريم. داشته باشيم هم الان ديگه يقين دارم كه احساسم به تو عشق نبوده. پس چرا چشم هام وحشي مي شن و قرار نمي گيرن. و چرا دورباره همون حال اون روزا رو پيدا مي كنم. اون روزا كه هر صداي پايي رو صداي تو مي دونستم و ضربان قلبم بالا مي رفت. اون روزا كه موقع بيرون رفتن با بچه ها شرط مي كردم اگه ديدمت براشون بستني بگيرم و حتي وقتي رنگ پيرهنتو تن كسي مي ديدم قلبم مي زد. اون روزا كه شأن من و غرور تو براي هميشه معماشون كرد. حتي فرصت نكرديم بفهميم عاشق هميم يا نه. چند روزه بهت فكر مي كنم .

 چرا؟

 نمي دونم.

هميشه پاي يك مرد در ميان است؟

 

ديشب رفتم سينما. زن دوم. رفته بوديم تا سينما آزادي براي ديدن "به همين سادگي" كه گفتن فقط سئانس 8 شب است. بر خلاف ميلم رفتيم زن دوم. مي گويم بر خلاف ميلم چون اسم فيلم دافعه دارد.آن قدر در فيلم هاي مربوط به زن و ازدواج مجدد مردهاي بي جنبه اي را ديدم كه به محض نياز به ايجاد تغيير ياد زن گرفتن مي افتند، و آن قدر صحنه هاي پر از تحقير و بزدلي زن ها و مردهاي اين فيلم ها و اراجيفي كه مرد را تنها و بي پناه و ناگزير از ازدواج، و زن ها را كلفت مآب و سرخورده نشان مي دهند در فيلم هاي مختلف اين سوژه تكرار شده، كه ترجيح مي دادم دست از پا درازتر برگردم يا تا ساعت 8 منتظر شوم. توي رودر بايستي دوستان رفتم و فيلم واقعا شگفت زده ام كرد.

من منتقد سينمايي نيستم. به ساختار و فيلم نامه و بازي و دوربين و هيچ كدام از اين ها كار ندارم. من زنم و همين قدر كه فيلم اشك و آه، حسادت و كينه نداشت لذت بردم. با يك عشق زيبا و جا افتاده شروع شد. عشقي كه با اطلاع از همسردار بودن مرد و با در نظر گرفتن شرايطي براي حفظ حرمت و جايگاه زن پا گرفته بود. زن هاي فيلم مهتاب و كتايون هر دو بر خلاف آن چه در اغلب فيلم ها مي بينيم شخصيت اند. مي توانستند تيپ هايي از يك زن عشق خارج كه براي بردن شوهرش به اشك و آه و لوندي و قهر و دعوا متوصل شود و زني كه از زندگي فقط و فقط عشق مي خواهد و ديگر به هيچ چيز فكر نمي كند، باشند. ولي شخصيت بودند. شخصيت هاي چند وجهي. مهتاب هم عشق مي فهميد و مي خواست، هم منطق داشت و هم به فلسفه زندگي اش فكر مي كرد. عشق و شهامت را با انسانيت و واقع بيني تلفيق كرده بود. كتايون هم زن محكمي بود كه با دخترش چند سالي رفته بود، زندگي كرده بود، خواسته اش را تجربه كرده بود و جرئت برگشتن را حفظ كرده بود. اين شخصيت ها جاي كار داشتند ولي براي من كه در درصد بالايي از فيلم هاي ساخت كشورم زن ها به جز ظرف شستن و گريه كردن و حسادت كار ديگري از دستشان ساخته نيست شخصيت هاي خوبي بودند.مردها اما جور ديگري بودند، يكي ضعيف و بي اراده و ديگري عجيب و باور نكردني. و البته هر دو عجيب و باور نكردني. باورم نمي شد مردي بعد از چند سال دوري و بي خبري از همسري كه با بچه اش امريكا زندگي مي كرده، اين سال ها را به روي زنش نياورد و باز هم باهاش زندگي كند بدون اين كه حتي يك بار بپرسد يا به اين سال ها شك كند! پسر عمويي كه به خاطر نقص عضوش از همسرش جدا مي شود و بعد آن قدر راحت با وجود بهرام توي زندگي مهتاب كنار مي آيد كه اسم بچه را بهرام مي گذارد به اين اميد كه "اين بهرام رو هيچ كس نمي تونه ازت بگيره"! نگوييد "باور نكن، فيلم است." امكان طرح چنين برخوردهايي حتي در فيلم هم گامي به جلوست.

متفاوت بودن فيلم حتي علي رغم اشارات باسمه اي به قانون و عرف و جملات و صحنه هايي كه به نظر مي رسيد به زور به فيلم تحميل شده، در نوع و نحوه زندگي شخصيت ها كاملا مشخص بود. من ترجيح دادم فكر كنم مهتاب و بهرام با هم زندگي مي كردند و علي رغم اشارات شان به قانون و حق فسخ و اين حرف ها كاري به ازدواج شان نداشته باشم.

حرفم اما در اين نوشته با متفاوت بودن فيلم نيست. از ديشب كه فيلم را ديده ام سوالي برايم پيش آمده. بگذاريد فيلم را سريع مرور كنم:

1.    مهتاب تصميم جدي به ترك بهرام مي گيرد. و چند ثانيه بعد كاملا اتفاقي امير را مي بيند. همه حرفهايش حتي رازهاي مگويش را به او مي گويد و امير برايش كار پيدا مي كند.

2.       مهتاب متوجه مي شود حامله است و پيش بهرام بر مي گردد.

3.    مهتاب بهرام را به كتايون مي دهد و به جزيره بر مي گردد،‌در فرودگاه امير منتظرش است.! پيشنهاد مي دهد كه براي بچه شناسنامه بگيرد بدون اين كه مزاحمتي براي مهتاب درست كند.

4.    مهتاب و امير بچه را بزرگ مي كنند ولي امير مريض مي شود و مي ميرد. حالا بهرام از طريق يك برنامه تلويزيوني مي فهمد كه پسري دارد و لابد براي كمك در بزرگ كردنش سراغ مهتاب مي رود.

و سؤال من اين است كه آيا مهتاب، زني با چنان شخصيت معقول و محكم واقعا در لحظه لحظه زندگي اش به مردي براي تكيه كردن نياز دارد كه بدون آن ادامه حياتش مقدور نيست؟ حتما هميشه بايد مردي باشد تا دست مهتاب را بگيرد وگرنه زمين مي خورد.؟

زن هاي زيادي را مي شناسيم كه به تنهايي زندگي مي كنند بدون اين كه نياز به مردي براي زندگي داشته باشند. منظورم نياز به عشق نيست. نياز به مرد به عنوان يك تكيه گاه و شايد آقا بالا سر است. زن هاي زيادي بدون مرد و يا در حضور بي فايده مرد بي كفايت شان نه يك بچه كه حتي دو سه فرزند بزرگ كرده اند. و امير و بهرامي هم نبوده اند كه هر وقت لازم شد مثل زورو سر برسند.

فيلم زيبا بود و تامل برانگيز. اما زيباتر مي شد اگر مردها اين قدر لازم و ضروري نبودند.

 فيشته مي گويد"آزاد بودن هنري نيست آزاد شدن است كه آفرين دارد." و من مي گويم به تنهايي و بدون امداد غيبي مستقل زندگي كردن و در عشق ثابت بودن ارزشمند است. در كنار زورو مادر تنهاي خوبي بودن، ميدان عشق را به رقيب واگذاشتن زحمتي ندارد اگر تنها بودي و امير هم ازدواج كرده بود يا دنبال كار خودش رفته بود و تو چنين با متانت برخورد مي كردي دست مريزاد داشتي. كاش حداقل امير فقط شناسنامه را مي گرفت و زحمت را كم مي كرد.

به هر حال توصيه مي كنم فيلم را ببينيد و گول اسمش را نخوريد. 

 

همسرداري

 

بابا بزرگم مي گفت "زن بلاست خدا هيچ خونه اي رو بي بلا نكنه" بعد هم وقتي من شيطنت مي كردم و حرفي مي زدم يا حركتي مي كردم كه خيلي خوشش مي آمد بهم مي گفت بلا. من البته ربطش را نمي فهميدم اما حتي از وقتي خيلي كوچك بودم حس مي كردم كه حضور مامان براي بابا با همه چيزهاي ديگر زندگيمان فرق دارد. از در كه مي آمد قبل از هر چيزي مي پرسيد مامانت كو؟ وقتي مامان به هر علتي خانه نبود سرگشتي و بلاتكليفي توي چشم هاي بابا موج مي زد و كلافگي اش را حس مي كردي.

فقط زن است كه با ورود همسر، خوب و بد بودن حالش و درونش را مي فهمد بدون سوال مي داند كه چاي مي خواهد يا شربت؟ گرسنه است يا سير؟ خسته است يا سرحال؟ مي خواهد حرف بزند يا نه؟ زن مي داند كي بايد بپرسد و كي نپرسد. مي داند كه چگونه سلام گفتنش، تكليف خوب بودن يك روز را براي مرد روشن مي كند. مي داند چه روزي با اولين زنگ، در را باز كند و چه روزي در باز كردن در تعلل كند. مي داند چگونه مردش را در بدو ورود به خانه مسخ كند تا همه كارهاي خسته كننده روز را فراموش كند و شب دل انگيزي را بگذراند. زن با عصاي جادوييش، با زنانگي اش، مردش را مقهور آرامش خانه مي كند و با نگاهي و حركتي به جا او را از دنياي خسته كار و زندگي به دنياي زيباي عشق و با هم بودن مي برد.

من زنم. مي دانم چگونه لوندي را به خانه ام بياورم و با آن غبار روزمرگي را از چهره همسرم پاك كنم. مي دانم چگونه با سلامي، وعده بي حاصل كاري اش را به لايه هاي پشتي ذهنش بفرستم و غروب زيبايي برايش بسازم و چنان بي خودش كنم كه وقتي ساعت ها بعد وعده را به خاطر آورد شك كند كه حسرتي از بابت اين فراموشي دارد يا نه. خواسته هاي ناخودآگاهش را كه حتي خودش هم نمي شناسد من مي شناسم و مي دانم چگونه سردار فتح قله هاي آرزوهاي محالش باشم. اراده مي كنم كه تشنه باشد و مي شود. مي خواهم كه گرسنه باشد و مي شود. خودش هم مي داند كه خيلي چيزهايش را كه خودش نمي داند من مي دانم و مي داند قلبش در دستان من است.

همسرداري همان رفتار ماهرانه اي است كه به غلط شوهرداري اش مي خوانند. اما نه آن چيزي كه در يك جمله ي  " مرد بايد شكم و زير شكمش سير باشد" خلاصه مي شود.

حفظ روحيه مرد، شاد نگه داشتنش، بردن اسب روحش به دشت وسيع عشق و محبت و تيمار قلب عاشقش، همسرداري است.

ممكن است مردي از غذاي خوبي كه با شور و نشاط و حتي عشق پخته شده باشد ايراد بگيرد؟ ممكن است از عشقبازي پر شوري دلزده شود يا روز شادي به نظرش طولاني و كسل كننده بيايد؟ بله ممكن است اگر زن هنر همسرداري نداشته باشد. همسرداري مجموعه اي از فنون و مهارت هاست. براي همسرداري بايد علاوه بر آشپزي و ‌رموز معاشقه چيزهاي ديگري هم بدانيد. روانشناسي، مهارت هاي ويژه شناخت روحيات از حركات چهره، شيوه هاي تاثير و تسلط بر افراد، بازي با كلمات، راهها و رموز زيبايي چهره و لباس و حتي ريسك پذيري و حس ششم همه، مواردي است كه زن براي همسرداري مي داند و به كار مي بندد.

همسرداري با دروغ هايي كه خيلي ها براي حفظ زندگي و تضمين موقعيت خودشان و با عنوان عوام فريب "سياست" به كار مي برند فرق مي كند.

زن همسردار براي ارضاي خواسته هاي آشكار و پنهان مردش تلاش مي كند كه بر خلاف تصور عوام بخشي از اين خواسته ها جسمي است. در حالي كه بخش عمده آن روحي است. زن همسردار به شوهرش اعتماد به نفس مي دهد. شجاعت و هدف مي دهد. كنجكاوش مي كند و برايش دريايي از ابهام و سوال مي سازد و البته در اعماق اين دريا تنهايش نمي گزارد. بلكه با تماشاي غور او در اين دريا خواسته هاي خودآگاه و ناخودآگاه خودش را نيز برآورده مي سازد. زن همسرداري را نه به صورت تكليف و وظيفه بلكه از سر عشق و با شور انجام مي دهد و خودش هم از عشقي كه مي بخشد و شوري كه مي سازد منتفع مي شود. در يك ارتباط همسردارانه موفق همسر مثل آينه عمل مي كند و شادي و آرامش را براي خود زن هم منعكس مي كند. اما مثل هميشه اين يك مزيت است كه فقط زن مي تواند همسرداري و همسربازي را شروع كند! چرخه همسرداري را زن شروع مي كند و مرد ادامه مي دهد. در واقع وقتي شروع شد ديگر خودش پيش مي رود.